![]() |
![]() |
|
| این که ممکن است پیام ، هرگز دریافت نشود ، بدان معنا نیست که ارزش مخابره ندارد . |
|
گاهی وقتا حسش نیست ، گاهی وقوتا وقتش نیست ، گاهی وقتام موقش نیست . این شاید دلیل نبودنم تو این چند وقت بود اما الان هم حسش هست ، هم وقتش ، هم موقش. اگه بخوام از این چند وقت بگم ، باید بگم تلخ و شیرین ، اما حیف تلخی این ماجرا انقدر زننده بود که حلاوت و شیرینی وقایع اخیر رو تحت تاثیر قرار داد. زیاد به حاشیه نمی رم اما در دو پ . ن چند تا نکته رو خاطر نشان می شم پ. ن : خیلی وقتا حرف های قلمبه سلمبه ذهن ها رو آزار می ده ، گاهی وقتا بعضی کلمات بار معنایی خودشونو پیدا نمی کنن و همین می شه ابتدای کج فهمی. کج فهمی انواع مختلف داره ، گاهی وقتا متوجه نیستیم که درست متوجه نمی شیم ، گاهی وقتام خودمونو یه جوری نشون می دیم که انگار خوب می فهمیم اما در واقع ، داریم حقیقت رو کتمان می کنیم و اون حقیقتم چیزی نیست جز همون کج فهمی. به نظرم حوادث سیاسی اخیر که یک جور برون رفت آشکار از حوزه عدالت برای اکثریت جناحهای سیاسی بود ، برخواسته از نوعی کج فهمی است ، این کج فهمی اونجایی حاد و مهم می شه که از هسته کشور به بدنه که مردم عادی باشند منتقل بشه و وقتی حاد تر که به نوعی تقابل و رو در رویی های مستقیم منجر بشه. من در حد این نیستم که بخوام به صورت کارشناسی این موضوع رو مورد بحث قرار بدم چرا که جزئی از همون بدنه محسوب می شم اما حسم بهم می گه فقدان صداقت در بین عناصر اصلی حکومت و سرایت اون به ملت عامل ایجاد چنین شکاف عمیقی شده و راه درمان اون هم بازگشت به آرمان های اولیه امام (ره) و انقلابمون هست و نه منفعت طلبی های درون سازمانی و تشکیلاتی. پ . ن : اگه نگم هیجان انگیز ترین ، اما قطعا یکی از هیجان انگیز ترین لحظات زندگیم پنج شنبه شب گذشته بود ، لحظه ای شیرین و به یاد ماندنی . وقتی به 17 سال گذشته فکر می کنم بیشتر به عمق این بیت می رسم که : اوقات خوش آن بود که با دوست سپر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود علیرضا جان ، دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگتزین تبریک را نثارت کنم . با تمام وجود زندگی زیبایی را برایتان آرزو می کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:27 توسط محمد رضا |
|
|
گاهی وقتا با خودم فکر می کنم ، اونی که بعد از تموم خوشی ها و نا خوشی ها برای ما می مونه چیه. هیچ وقت جوابی بهتر از خاطره برام پیدا نشد . کلمه ای با بار معنایی به اندازه ی یک عمر.
این روزها بد جور تو دنیای خاطرات گیر کردم. خاطراتی که خیلی هاش برام تقدس دارن ، عاشق اونهام. حتی تو ذهنمم برای یه لحظه اجازه ی بی احترامی به اونها رو نمی دم. به قول اونی که بیشترین خاطرات شیرینمو باهاش دارم ، دو تا چیز هستن که نا خودآگاه خاطرات تلخ و شیرین رو برای هر آدمی تداعی می کنن ، یکی عطر و یکی هم موسیقی. اولیش خیلی توصیه شده ، اما در مورد دومی می شه گفت خوش بینانه ترین حالت اینه که به اندازه اولی توصیه نشده. پ . ن : ایشالله آخره سال دیگه تو همین موقع به کلی از خاطرات سال 88 فکر کنین و حالشو ببرین. پ . ن: ایشالله سال خوبی داشته باشین. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:39 توسط محمد رضا |
|
|
از ته دل نوشت: لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را ُ تیغ های! نپریشی صفای زلفم را، دست آبرویم را نریزی دل! ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است! مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:12 توسط محمد رضا |
|
|
حاجی راستی حق داشتن اورکات رو فیلتر کنن . این دو سه روزه که اومدم تو فیس بوک ، ما رو از کار و زندگی انداخته ، یکی رو هدف قرار می دی ، بعدش فرنداش رو پیش می گیریو می ری جلو . بعد می فهمی عجب دنیای کوچیکیه ، انگار همه همدیگه رو می شناسن . بعدش یه حس عجیبی بهت دست می ده. با خودت می گی حالا که فلانی ، فلان کس رو می شناسه نکنه رفته باشه اون کثافت کاری ( به قول علیرضا) که کرده بودم رو به فلان کسه گفته. خلاصه کلا می ریزی به هم.
نتیجه گیری اخلاقی : 1) اگه جنبه ی فیس بوک رو ندارید عضو نشید. 2) اگه عضو شدین هی نرین سر و گوش آب بدین ، دور و برتون چی می گذره. 3) اگه سر گوش آب دادین و به ارتباطات غیر مترقبه برخوردین خودتونو کنترل کنین. 4) اگه نتونستین خودتونو کنترل کنینو یه حس چندش آوری بهتون دست داد یه خبر به من بدین به بر و بچ بسپارم فیس بوک رو هم مثل اورکات فیلتر کنن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:48 توسط محمد رضا |
|
|
چند ماه پیش که در جو ثبت نام دانشگاه و اسباب کشی از فنی به شریف بودم تو یه پستی به سر و ته همون کرباس کذایی اشاره کردم ، اما اما ...
امروز که یه ترمی از اسباب کشیمون می گذره ، با اینکه کمتر پیش اومد دانشگاه بیام اما درس های بس گران قدری گرفتم که شاید به درد رفقایی که تازه کنکور دادن بخوره: 1) اگه دوست دارین زندگی بی دغدغه و آرومی رو تجربه کنین ، بدون هیچ گونه تاملی فنی رو انتخاب کنین. 2) اگه ماشین دارید و همش درگیر و دار زوج و فرد می شین ، از راه های در روی زوج و فرد بیاین تو و بازم فنی رو انتخاب کنین. 3) اگه عشق فیلمینو دوست دارین ، تا وقت گیر میارین برین سینما، فنی رو انتخاب کنین. 4) اگه دنبال برند دانشنگاهین ، الان رنک فنی اومده بالاتر ، پس فنی رو انتخاب کنین. 5) اگه اساسا هیچی غیر از نمره رو نمی بینینیدو براتون معدل زیر 19.5 افت داره ، فنی فیت کار خودتونه. 6) اما ، اما ، اما اگه عاشقید و تو عوالم دیگه ای سیر می کنین که براتون تفریحات سالم و غیر سالم معنی نداره ، اصلا تعلل نکنید و شریف و انتخاب کنین. امضا : عاشقی از دیار ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:54 توسط محمد رضا |
|
|
آخه یکی نیست بهش بگه مرد مومن برای یکی اونقدری مرام بذار که مطمئنی برات مرام می ذاره. آخه عشق که یه طرفه نمی شه ، می شه ؟! کاش می تونستم بهش بفهمونم روابط انسانی یه جور معامله است ، یه چیزایی می دی و باید در عوضش یه چیزایی بدست بیاری.
پ.ن: گاهی وقتا فکر می کنم حضرت علی چقدر خوب ظرفیت ما آدما رو بیان می کنه : "إن هذه القلوب أوعية ، فخیرها اوعاها " این دلای شما مثل ظرف می مونه ، بهترینش بزرگترینشه" وای که چقدر ظرف ما کوچیکه! پ.ن: چقدر زیباست به مرحله ی حسبنا الله رسیدن ، آنجا که عقاب به لا مکان و لا زمان می رسد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:34 توسط محمد رضا |
|
|
اینم یه شعر عاشقانه ، برای دوستداران فرنگ و اشعار فرنگی
MY dear ,My dear , I know Mordan than another what makes your heart beat so Not even your own mother Can Known it as I know Who broke my heart for her when the wild thought that she denies and has forgot set All her blood astir and glittered in her eyes هوم ورک: لطفا تمامی آرایه های ادبی شعر بالا اعم از کنایه ، ایهام (مخصوص علیرضا) ، ابهام :) ، جناس ، واج آوایی ، تشبیه ، استعاره و ... را با دقت مشخص کنین. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:42 توسط محمد رضا |
|
|
* یادم می یاد اولین روزی که برای نماز مجبور شدم مسیر دانشکده تا مسجد دانشگاه رو گز کنم ( بر می گرده به اواخر شهریور ماه امسال) ، نا خودآگاه مطلبی توجهم رو به شدت به خودش جمع کرد و اون چیزی نبود جز دغدغه قشر فرهیخته ای که از قضا با من هم مسیر بودند ، از فرط کنجکاوی گوش ها رو تیز کردم و متوجه شدم با حرارت خاصی از امر مهمی به نام اپلای (با همون apply) جهت گذراندن مدارج عالیه ی تحصیلی در آمریکا یا خدای نکرده کانادا صحبت می کنند. این اولین باری نبود که از این بحث ها می شنیدم ، اما اولین باری بود که احساس کردم یه عده نه فقط به کلام ، بلکه با تمام وجود آمریکارو برای خودشون مدینه فاضله ای کرده بودند.
بعد از اون بود که فهمیدم ، برای یه دانشجوی شریفی ، خارج رفتن و دکترا گرفتن و پوستاک گذروندن از نون شب هم واجب تره. ** چند روز پیش بود که با یه آقایی که تا سوم راهنمایی بیشتر نخونده بود آشنا شدم ، که چند سال پیش توی یه شرکت نفتی به نام سازه استخدام شده بود و کم کم اونجا شروع کرده بود به یادگیری نقشه کشی و بعد چند وقت یه PDMS کار حرفه ای شده بود. بعد چند وقتم دوست سیکل ما رو یه شرکت اماراتی با ماهی 3200 دلار استخدام میکنه و دوستمون می ره دوبی. دنبال این نیستم بگم آدمایی که فقط به کار چسبیدن زندگی بهتری داشتن ، اما دنبال اینم چرا مدرک و مدرک گرایی تو بچه های تاپ این مملکت یه هدف شده ، نه وسیله ای برای هدفای بزرگ ترشون. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:18 توسط محمد رضا |
|
|
انصافا عجب کلمه ی با مسمایی . انسان ، انسان ، انسان ( ن س ی )
مادری فرزندش را از دست می دهد ، فرزندی مادر خود را از دست می دهد ، اما هر دوی آنها بعد از مدتی فراموش می کنند. پدری به فرزندش قول می دهد ، پدر از فرزند خود قول می گیرد ، اما در نهایت هر دوی آنها فراموش می کنند. بنده ای با خدای خود پیمان می بندد ، بنده فراموش می کند ، اما خدا چی ، آیا او هم فراموش می کند؟ راستی اگر ما اینقدر فراموشکار نبودیم زندگی زیباتر بود یا نه ؟! و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئک هم الفاسقون. (سوره حشر، آيه 19)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:43 توسط محمد رضا |
|
|
خواستم بگویم آب، بیت
اول محرم است؛ پاسخش نوشت، مرد خندههای
بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت: و بعد از این مزاح
مشتیانهی بشر، هان چه شد؟ کجا؟ خیر و شر را به نوبت جلو نرفتهام؟ گفتم: پس، با اجازهی معلمم!
دوباره دوره میکنم: معلم گفت: و باز تذکر معلمم: اِ. کاف کربِ والبلا،
حکایتیست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنیست... بچهها، به یاد میآورید،
داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟ یکی گفت: اما... برگرفته از نوشته ای
از فاطمه حجازی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:51 توسط محمد رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|